اخبار مرکز

بخشنامه ها

فراخوان

کد مطلب: 30228 | تاریخ مطلب: 04/09/1392
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
           

علم، روشنفکری و دین


بسم الله الرّحمن الرّحیم 



الحمدلله ربّ العالمین. والصّلاة والسّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم محمّد و علی آله الأطیبین الأطهرین المنتجبین. سیّما بقیّةالله فی‌الارضین.
امروز، مسائل فرهنگی از مسائل سیاسی و اقتصادی مهمتر است و با حل مسائل فرهنگی، آن مسائل هم حل می‌شوند.
مسائل فرهنگی، گره‌ی تمام مشکلات
جلسه‌ی بسیار شیرین و زیبایی است. مجموعه دانشجویان، دانش‌آموزان، فرهنگیان، اساتید و مسئولان مسائل فرهنگی این استان فرهنگ‌پرور در اینجا اجتماع کرده‌اید. چهره‌ی جلسه، جوان، فرهنگی وعلمی است و این امر از اهمیت و ارزش بالایی برخوردار است. امیدواریم این جلسه، نقطه روشنی برای مسائل فرهنگی و معارف اسلامی انقلاب محسوب شود. قصد دارم کلیّتی از انقلاب را از بُعد و زاویه خاصی بررسی کنم. این مطلب، مناسبِ محفل دانشجویی و دانش‌آموزی و مجمع فرهنگی است. به نظر من، امروز در کشور ما مسائل فرهنگی از مسائل سیاسی و اقتصادی مهمتر است. حتی اگر بخواهیم با دید تیزبین به مسائل نگاه کنیم، در می‌یابیم که مسائل اقتصادی کشور به مسائل فرهنگی آن برمی‌گردد. در نظام یک انقلاب؛ اموری که به وسیله‌ی انقلاب در درجه اوّلِ اهداف قرار می‌گیرد، امور سیاسی است. بعد از آن امور اقتصادی و بعد از آن امور فرهنگی قرار دارد؛ ولی آن چه که برای یک کشور در درجه اوّل اهمیت قرار دارد، مسائل فرهنگی است. اگر مسائل فرهنگی برای یک ملت حل شود، مسائل اقتصادی و سیاسی هم حل می‌شود.
شناخت درست سه مقوله‌ی علم، روشنفکری و ایمان مذهبی ضروری است.
ضرورت شناخت سه مقوله‌ی علم، روشنفکری و ایمان مذهبی
سه مقوله وجود دارد که باید درست این سه مقوله را در کنار هم شناسایی کرد و نسبت آنها را با یکدیگر سنجید. این سه مقوله عبارت است از علم، روشنفکری و ایمان مذهبی یا دین. باید این سه مقوله را درست بشناسیم و کاربردهایشان را بدانیم. اگر تحلیل و برداشت درستی از نسبتِ میان این سه مقوله داشته باشیم، بسیاری از سؤالات پاسخ داده خواهد شد و بسیاری از نارسایی‌های فکری در بخشهای مختلف برطرف خواهد گردید. علم، ابزار زندگی و شناختن جایگاه اشیای عالم و چگونگی استفاده و بهره‌برداری از پدیده‌های آن است. علم، یک نوع معرفت است و برای جامعه‌ی بشری، یک ضرورت محسوب می‌شود. اگر علم نباشد، انسان در تاریکی قرار خواهد گرفت و نخواهد توانست اشیای پیرامون خود را بشناسد و از آنها بهره‌برداری کند.
روشنفکری، مقوله‌ای است که در معارف سیاسی بیان می‌شود و مفهوم آن، شناخت جریان‌های زندگی است.


معنای روشنفکری
دو مقوله‌ی علم و روشنفکری از هم مجزاست.
روشنفکری مقوله‌ی دیگری است. آن چه که بنده نام روشنفکری به آن می‌دهم، غیر از معنای روشنفکری در معارف عمومی عالم است. مقصود من از روشنفکری، مقوله‌ای است که در معارف سیاسی بیان می‌شود. روشنفکری، یعنی شناخت جریان‌های زندگی. روشنفکری حتمآ نباید با علم همراه باشد. دانشمندانی هستند که روشنفکر نیستند. به عبارتی از مسائل جهان و جریان‌های زندگی و حوادث سیاسی و فرهنگی، چیزی درک نمی‌کنند. برعکس، انسانهایی غیرعالم و غیردانشمند هستند که این مسائل را درک می‌کنند. در دوران انقلاب، طبقه‌ای از روشنفکران بودند که حوادث کشور، رژیم حاکم بر آن و مبارزه و دشمن را می‌شناختند؛ اما تخصّص و دانش رایج را نداشتند. بسیاری از مردم عادّی جزو روشنفکران بودند. در مقابل آنها، عدّه‌ای از اساتید، دانشمندان و علمای مذهبی وجود داشتند که از علم بالایی برخوردار بودند؛ اما جریان‌های زندگی، مبارزه، سیاست، استکبار و رژیم فاسد آن زمان را نمی‌شناختند. بنابراین دو مقوله‌ی علم و روشنفکری از هم مجزّاست.
پیدا کردن نقش و رابطه‌ی دانش، روشنفکری و ایمان، از اهمیت بسیاری برخوردار است.
ایمان مذهبی
سومین مطلب، ایمان است؛ ایمان مذهبی و اسلامی. ایمان مذهبی عبارت است از تضمین و تأمین کننده‌ی بخشی از استعداد و توانایی‌های انسان که بیشترین تأثیر را در انتخاب راه‌ها و پیمودن آنها دارد. ایمان مذهبی به انسان قدرت، شجاعت، معرفت، استقلال، اتّکاءِ به نفس و ثبات و استقامت در میدان‌های سرشار از خطر می‌دهد. ایمان، نقش واقعیّات را به انسان آنچنان که هست، می‌نمایاند. اگر انسانی با ایمان باشد، قدر و ارزش و مقدار پدیده‌های مادّی و توانایی‌های آنها را می‌شناسد و درباره‌ی آنها نه زیاده‌روی می‌کند و نه کوتاهی. این خاصیت ایمان است. انسانی که ایمان ندارد، برای ارزش‌های مادّی حسابی بیش از آن چه که باید باز کند، باز می‌کند و پول و مقام و قدرت و نظایر آن، در زندگی او نقش می‌یابد. انسانِ با ایمان برای پول و آسایش و رفاهِ زندگی این دنیا، نقش مناسب آن را قائل می‌شود و برای معنویت، آخرت، رضای خدا، بهشت و همه‌ی ارزش‌های معنوی دیگر که خِرَد انسان آنها را در می‌یابد، ارزش مناسب و جایگاه شایسته‌ای در نظر می‌گیرد. در بعضی جاها که پای علم لنگ است، ایمان کارساز است. اگر شما تاریخ و تنگناهای زندگی بشر را نگاه کنید، خواهید دید این تنگناها بیشتر با سرانگشت ایمان باز شده است تا با مشت علم. جایی که علم در آنجا پیاده و ناتوان است، ایمان، کشورها را نجات داده و ملتها را از اسارت خارج کرده است. ایمان، تسلّطِ بدی‌ها و زشتی‌ها و ستمها را زایل کرده است. چیزی که از اهمیت زیادی برخوردار است، پیدا کردن نقش و رابطه‌ی سه مقوله دانش، روشنفکری و ایمان با هم است.
تعارض علم و دین
مخاطب مطلبی که می‌خواهم عرض کنم شما جوانهای امروز ایرانید. شاید جوان امروزی اروپا، مخاطب این سخن نباشد. جوان دیروز ایران هم شاید مخاطب این حرف نباشد. در حقیقت بیش از همه، نسل جوان امروز ایران می‌تواند آن را به درستی درک کند. عزیزان من! روزی بود که صدای رسا و گوشخراش فضای زندگی انسان؛ یعنی صدای تبلیغاتچی‌های با نفوذ دنیا ـ سیاستمداران، دانشمندان معروف و بزرگ، مؤلّفان، روزنامه‌نگاران، رهبران احزاب سیاسی و غیره ـ این مطلب را تبلیغ می‌کرد که
جدایی علم و دین و تعارض ایمان و دانش، اندیشه‌ی قرن نوزده اروپاست، نه سخن امروز.
میان علم و ایمان سازگاری وجود ندارد. قضیه مربوط به چه وقت است؟ قرن نوزدهم میلادی. بعضی حرفهایی که گاهی از زبان بعضی آدمهای ناآشنا به حکمت دین و طبیعت فطرت انسان شنیده می‌شود، باعث نشود تا شما دین را رها کنید و به سراغ علم بروید. خیال نکنید اینها حرفهای امروز است. اینها حرفهای قرن نوزدهم اروپاست. گاهی روزنامه‌ای در مرکز منتشر می‌شود که خبرهای تازه‌ای در آن درج شده است. روزنامه در تهران و شهرهای دیگر منتشر می‌شود. ده روز بعد یک روستایی که در نقطه‌ای دورافتاده زندگی می‌کند و به روزنامه دسترسی ندارد، این روزنامه را همراه با مسافر یا کالایی ـ به صورت پاکتی که در آن مثلا جنسی را ریخته‌اند ـ دریافت می‌کند. او خبر روزنامه را ده یا پانزده روز بعد، در فلان روستا می‌خواند و خیال می‌کند خبر تازه‌ای است. لذا آن را برای دوستانش نقل می‌کند. عدّه‌ای به عمد، سخن نسخ شده‌ی قرن نوزدهم میلادی اروپا را ـ که بعد از آن حرفهای قابل استماع زیادی از برترین انسانها صادر و شنیده شده است ـ امروز می‌آورند و در محیطی به عنوان سخن روز مطرح می‌کنند. این سخن روز نیست. اندیشه‌ی قرن نوزدهم اروپا، اندیشه‌ی جدایی علم و دین و تعارض ایمان و دانش بود. البته عوامل تاریخی هم در شکل‌گیری این اندیشه دخیل بودند. گناه از آنِ کلیسای آن روز بود. کلیسای متعصّب، متحجّر، عقب‌مانده از زمان و خشنی که عواطف انسانی و بشری را مراعات نمی‌کرد، باعث پیدایش چنین اندیشه‌ای شد. وقتی که متولّیان دین در هر نقطه‌ای از دنیا، نخواهند حقایق، پیشرفتها، جریان‌ها و جلوه‌های زیبای طبیعت انسانی را ببینند و به آن ترتیب اثر دهند و ارج بگذارند، نتیجه همین می‌شود. اروپا، بیش از یک قرن که پیشتاز میدان اکتشافات علمی و دانش بشری بود، چوب اندیشه‌ی غلط روزی که در غرب، خانواده‌ها متلاشی شدند و نوجوانها اسلحه به کمر بستند و تشکیل گروه‌های ترور دادند و بیتلسیم و دیگر روش‌های انحرافیِ زندگی جوانان گریبانشان را فشرد، فهمیدند که جدایی دین از علم چه تبعاتی دارد.
جدایی دین از علم را خورد. مسائلی است که امروز وقوع می‌یابد، اما اثر آن فردا دیده می‌شود. دزدی در کوچه‌ی خلوتی از دیوار خانه‌ی مردم بالا می‌رفت. کسی به او رسید و گفت: چه‌کار می‌کنی؟ گفت : دهل می‌زنم. گفت: اگر دهل می‌زنی، چرا صدایش را نمی‌شنوم؟ گفت : صدای دهل مرا فردا خواهی شنید! دنیا، صدای دهل نابجایی را که در قرن نوزدهم میلادی کوبیدند، شنید. روزی که بیتلیسم و بقیه روش‌های انحرافیِ زندگی جوانان در اروپا، گریبان جوامع بشری را فشرد، معنای جدایی دین از علم را فهمیدند. روزی که خانواده‌ها در مهد دانش بشری ـ در کشورهای غربی؛ اروپا و امریکا ـ متلاشی شدند، نوجوانها اسلحه به کمر بستند و در خیابانها گروه ترور تشکیل دادند و در شهرها و کشورهای مختلف شروع به کشتن انسانها کردند؛ فهمیدند که جدایی دین از علم چه تبعاتی دارد. قبل از اینها، روزی که یک بمب اتمی کوچک، در یک لحظه جان ده‌ها هزار انسان را گرفت، فهمیدند که معنای جدایی علم از دین چیست. البته باز هم چوبش را خواهند خورد.
مطبوعات امریکائی غالبآ متعلق به کسانی است که به ارزش‌های معنوی و حقیقی، کمترین ارزشی نمی‌دهند.


مطبوعات امریکایی
مطبوعات امریکایی غالبآ متعلّق به کسانی است که به ارزش‌های معنوی و حقیقی، کمترین ارزشی نمی‌دهند. بنده از نزدیک بسیاری از سران این مطبوعات را دیده‌ام و با گردانندگان خبرگزاری‌های معروف دنیا، لااقل در امریکا همصحبت شده‌ام و آنها را می‌شناسم. چیزی که برایشان اهمیت و ارزش ندارد، معنویات است.





امروز در امریکا خانواده‌ها، اقشار مختلف و حتی سیاستمداران از بی‌ایمانی جامه نگرانند.


نگرانی از بی‌ایمانی در غرب
اما واقعیّات، چنان محکم گلوی آنها را می‌فشارد که وادار به اعتراف می‌شوند. امروز مطبوعات امریکایی از موضوعاتی چون: «خانواده‌ها نگرانند»؛ «کشیشها، اساتید دانشگاه‌ها، شهروندان معمولی و حتّی سیاستمداران نگرانند» پُر است. آنها از چه موضوعی نگرانند؟ از بی‌ایمانی جامعه‌ی امریکایی. این، همان صدای دهل است که امروز به گوش می‌رسد و بدتر از این هم خواهد شد. من بعید می‌دانم که به این زودی‌ها آنها بتوانند به معنویات اعتنا کنند. مشکل اینجاست که پرداختن به نیازهای بشر و چیزهایی که وجود انسان از اعماق می‌طلبد، کار یک لحظه و دو لحظه نیست؛ کار هر کسی هم نیست. نمی‌توانند به معنویت‌خواهی مردم جواب دهند؛ زیرا که سالها معنویات را تخریب کرده‌اند. خراب کردن آسانتر از ساختن است. صد سال خراب کردند؛ اگر بخواهند بسازند، حداقل باید صد سال تلاش کنند. اگر موفّق به این ساختن نشدند، آن وقت پاسخهای خشن طبیعت انسانی به سراغشان می‌آید.



نظام بشری، موجودی زنده
امروز نمونه‌ای از آن را در اخبار شنیدید. امروز نزدیک به دو میلیون سیاه امریکایی در خیابانهای واشنگتن حضور یافتند و علیه حاکمان امریکاییِ خود تظاهرات کردند. جای شگفتی است، با این که همه مسلمان نبودند، فریاد الله‌اکبر سر دادند! وقتی امروز تظاهرات سیاهان امریکا تمام شد، سخنران تظاهرات ـ که از سیاهان مسلمانِ معروف است ـ سوره‌ی حمد را بلند خواند، جمعیت با او تکرار کردند و او سوره را برای مردم ترجمه کرد. حرکت طبیعت انسانی این است:
نظام بشری؛ یک تاریخ، یک جریان و یک حقیقت زنده است که باید آن را فهمید.
تو در نماز عشق چه گفتی که سالهاست
بالای دار رفتی و آن شحنه‌های پیر
از مرده‌ات هنوز، پرهیز می‌کنند! [2]
اینجاست که نام، سخن و فریاد امام بزرگوار ما معنا پیدا می‌کند. از ابتدا نمی‌شود معنای بسیاری از حرفها را فهمید. «ما توی دهن امریکا خواهیم زد». چطور توی دهن امریکا خواهید زد؟ این سؤال آدمهایی است که نه به خود، نه به معنویت، نه به خدا و نه به معجزه‌ی اراده‌ی انسان، باور ندارند و طبیعت ملتها و تاریخ آنها را نمی‌شناسند. نظام بشری یک تاریخ، یک جریان و یک حقیقت زنده است. چه کسی است که این حقایق را بفهمد!؟





اسلام در ایران به امریکا تودهنی زد.
اسلام و امریکا
من برای امام هیچ تعبیری بهتر از «حکیم» پیدا نکردم. حکمای اسلامی، حکمت را این‌طور معنا کرده‌اند: «الحکمة صیرورة الانسان عالمآ عقلیآ مضاهیآ للعالم العینی». وقتی حکیم نگاه می‌کند، حقایقی را که چشم عادّی عاجز از دیدن آنهاست، می‌بیند. در واقع این امر چندان هم دشوار نیست. حکیم نگاه می‌کند و جریانی را می‌بیند. آدمی که اسب سواری یا اتومبیلرانی را تجربه نکرده باشد، در مرحله‌ی عمل حرکت نسنجیده‌ای مرتکب می‌شود و خیال می‌کند شجاعت به خرج می‌دهد. شما که در این امور ماهرید، می‌بینید لحظه‌ای دیگر سرنگون خواهد شد. هر چه به او تذکّر می‌دهید، نمی‌فهمد.این، نوعی حکمت است. در ابعاد کوچک، حکمت این است. در ابعاد وسیع، مثال حکمت آن است که می‌گوید: «توی دهن امریکا می‌زنیم». عده‌ای گفتند: چطور توی دهن امریکا می‌زنید؟ پوزخند زدند و گفتند: آقا در اینجا نشسته‌اند، چهار تا بچه حزب‌اللّهی هم دور ایشان را گرفته‌اند و می‌خواهند با کلاشینکف به مبارزه با موشکهای قاره‌پیما و بمب اتمی بروند! ... خیال کرده‌اند مقصود ما از این که گفتیم «توی دهن امریکا می‌زنیم» یعنی کلاشینکف را طرف موشک قاره‌پیما می‌گیریم! امروز امریکا تو دهنی خورد. این تو دهنیِ اسلام بود؛ الله‌اکبر، الله‌اکبر. بسیاری از شما به یاد ندارید؛ شب اوّلِ محرم در تهران، فریاد الله‌اکبر، پشت دربار، پشت رژیم فاسد و نخست‌وزیر و دولتش و همچنین پشت امریکا را لرزاند. بنده در مشهد بودم. یکی از برادران ما از تهران تلفن کرد و گفت: صدای الله‌اکبر بلند شده است. منتظر بودیم. گوشی تلفن را طرف پنجره‌ی اتاق برد و من در مشهد صدای الله‌اکبر تهرانی‌ها را شنیدم. با خودم گفتم: کار تمام شد. بسیاری از الله‌اکبر نمی‌ترسیدند. دو نفر به الله‌اکبر اهمیت می‌دادند؛ کسی که الله‌اکبر را می‌شناخت و کسی که فساد خود را می‌شناخت. کسی که خود فاسد، پوچ و پوشالی است و رگ و ریشه‌ای در خاک ندارد، تا تبر الله‌اکبر بلند می‌شود، بنا می‌کند به لرزیدن!
دو نفر به اللّه‌اکبر اهمیت می‌دهند. کسی که آنرا می‌شناسد و کسی که فساد خود را می‌شناسد. کسی که پوچ و فاسد و پوشالی است با تبر اللّه‌اکبر می‌لرزد.
حرکت معنوی در لهستان؛ سرآغاز فروریزی رژیم مارکسیستی در بلوک شرق بود.
شروع فروپاشی بلوک شرق
آن روز در تهران، صدای الله‌اکبر بلند شد، امروز هم صدای الله‌اکبر در فضای امریکا بلند شد. این صدا از آنِ چه کسانی بود؟ به قول آنها از حزب‌اللّهی‌ها و بسیجی‌ها بود؟ نه، صدای شهروندان امریکایی بود. اگر نظامی که زمام حکومت چنین مردمی را در دست دارد، نفهمید در مقابل واقعیتِ دشوار بی‌ایمانی چه کند، سزایی که طبیعت برایش در نظر می‌گیرد همین است. شاید بسیاری از شما ندانید که سرآغاز فروریزیِ رژیم مارکسیستی در بلوک شرق ـ یعنی تقریبآ در نصف دنیا ـ از حرکتی معنوی در لهستان بود. پلیسِ دولت کمونیست لهستان، اجازه نمی‌داد مردم به کلیسا بروند. جنبش همبستگی در آن روزها، قبل از سال پنجاه و هفت شکل گرفت و به صورت یک نهضت زیرزمینی شروع به فعّالیّت کرد. این جنبش، بعدها رسمی شد و دولت لهستان، بالاجبار جنبش همبستگی را به رسمیّت شناخت. آنها می‌خواستند در لهستان به کلیسا بروند و دولت اجازه نمی‌داد. البته آن روزها تفسیرها این بود که پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، حرکت مذهبی مسیحی را در لهستان تقویت کرده و حرکت، چنین منشأیی داشته است. این اتّفاق، اوّل در لهستان، بعد در بعضی کشورهای دیگر اروپای شرقی و بعد در مهد دولت سوسیالیستیِ اتحاد جماهیر شوروی رخ داد و در نهایت شاهد بودید که به کجا ختم شد.
اندیشه‌ی جدایی علم و ایمان متعلق به قرن نوزده است و دنیا تا به امروز ده‌بار چرخ خورده است.


کهنه‌تر از کهنه‌تری می‌رسد
بنابراین صدای جدایی علم و ایمان که در قرن نوزدهم در اروپا بلند شد، دنیا را در نهایت به آن روز نشاند. حال این روزنامه‌ی تاریخ گذشته‌ی اخبار منسوخ، به دست یک روشنفکر یا غیر روشنفکر می‌رسد و او به خیال آن که خبر تازه‌ای است، شروع به خواندن می‌کند و امروز آن را مطرح می‌سازد. این قضیه، قضیه‌ی امروز نیست. قضیه‌ی دیروز است. متعلّق به قرن نوزدهم است. ما در آستانه‌ی قرن بیست و یکم میلادی هستیم. دنیا از آن روز تا به امروز ده بار چرخ خورده است.
در نظام اسلامی، علم و روشنفکری و ایمان با هم همراهند و نیروی عظیمی بوجود می‌آورند.


مثلث قدرت در نظام اسلامی
خواهران، برادران و فرزندان عزیز من! بدانید در نظام اسلامی، علم و روشنفکری و ایمان با هم همپا و همراهند. حکومت اسلامی نه فقط میان علم و دین به تعارض و جنگ قائل نیست، بلکه معتقد است ایمان و علم و روشنفکری دست در دست هم دارند و می‌توانند نیروی عظیمی به وجود آورند. ایمانِ بدون علم بی‌فایده است؛ زیرا که ایمانِ بدون علم مثل انسانی است که دست نداشته باشد. فرض کنیم این انسان به نیروی خِرَد، غریزه یا تلاش خود، بتواند به گنجینه‌ای از طلا برسد؛ امّا دست ندارد که آن گنجینه را بردارد. علم ابزار است؛ در حکم دست و انگشتان است و برای زندگی انسان ضرورت دارد. به همین دلیل است که بالاترین مؤمنین عالم، یعنی وجود مقدس نبیّ اکرم محمّدبن عبدالله صلّی الله علیه و آله و سلّم دستور داد که به دنبال علم بروید و به این دستور عمل شد. هنوز بیش از دو قرن از رحلت پیغمبر نگذشته بود که پرچم علم در دنیای اسلام با مرکزیّت منطقه‌ی عربی برافراشته شد. علم از آنِ آنها نبود. مسلمانان خبری از علم نداشتند، اما علم را جذب کردند؛ زیرا پیغمبر فرموده بود: «اطلب العلم ولو بالصّین»؛ اگر لازم بود آن طرف دنیا هم برای فراگیری علم بروید. مسلمانان علم را کسب کردند و آن را در میان خود پرورش دادند. در قرن‌های چهارم و پنجم هجری، زمانی که حکومت اسلامی در جنوب اروپا ـ اسپانیای امروز ـ تشکیل شده بود، برترین دانشگاه‌ها در اروپا ـ در آندلس آن روز ـ واقع بود. «پیر روسو» در کتاب «تاریخ علوم» می‌نویسد: تاجری به قصد آن که پسرش را برای تحصیل به دانشگاهی بفرستد، با استادی مشورت کرد. استاد گفت: اگر می‌خواهی پسرت، چهار عمل اصلی را یاد بگیرد، همه‌ی دانشگاه‌های فرانسه و منطقه‌ی میانی اروپا به خوبی به او یاد خواهند داد؛ اما اگر می‌خواهی دانشی بالاتر از چهار عمل اصلی کسب کند، باید او را به دانشگاه‌های اسلامی اندلس بفرستی! غربی‌ها این مطلب را نوشته‌اند. کتابِ «تاریخ علوم» نوشته «پیر روسو»، به تاریخ علوم منهای گرایشهای مذهبی می‌پردازد. بنابراین پرچم علم توسط مسلمانان برافراشته شد. پس ایمانِ بدون علم مفید نیست. علمِ بدون ایمان هم مفید نیست. دلیل آن‌که گفتم شما مخاطب این گفتارید، همین‌جا معلوم می‌شود. اگر پنجاه سال می‌گفتیم علمِ بی‌ایمان بی‌فایده است، جوانهای آن نسل باور نمی‌کردند؛ اما امروز با حوادثی که در جهان رخ داد، قابل باور است. زادگاه علم و منطقه‌ی انحصاریِ خسّتبار آن، اروپا و امریکاست. برای تعلیم علم، خسّت می‌ورزند. اگر ظاهرآ درِ دانشگاه‌هایشان به روی افراد باز است، به این دلیل است که چاره‌ای ندارند. پیشرفتها، اختراعات و کشفیّات علمی، روزی مُجاز است به دست ملتهای دیگر ـ بخصوص ملتهای شرقی و مسلمان ـ برسد که این ملّتها، یا بدل آن فنون را به وجود آورده باشند و یا آن علم نزد خودشان از مُد افتاده باشد!


جنگ اول و دوم جهانی پیامدهای علمِ بدون ایمان بود.
علمِ بدون ایمان
عزیزان من! اروپا همواره در طول تاریخ مرکز جنگهای خونین و نسل برانداز بوده است. این قارّه مرکز چند قوم معروف «ژرمن» و «انگلوساکسون» و اقوام دیگر بوده است. روزی که اروپا به علم مجّهز شد، جنگهای بزرگ و بی‌نظیری در دنیا رخ داد. دو مورد آن، جنگ اوّل و دوم جهانی بوده است. در هیچ جای دیگر چنین جنگهایی در این فاصله زمانی رخ نداده است. این حوادث، پیامدهای علمِ بدون ایمان است. در قرآن کریم به آیه‌ای برخوردم که برایم بسیار جالب بود. به تصوّر ما جدا کردن علم از دین، مختّصِ قرن‌های اخیر بود؛ امّا این آیه نشان می‌دهد در گذشته نیز همین‌طور بوده است. آیه‌ی شریفه از سوره‌ی غافر است: «بسم‌الله الرّحمن الرّحیم. افلم یسیروا فی الارض فینظروا کیف کان عاقبة الّذین من قبلهم کانوا اکثر منهم و أشدّ قوّة و آثارآ فی الارض فما اغنی عنهم ما کانوا یکسبون. فلمّا جائتهم رسلهم بالبیّنات فرحوا بما عندهم من العلم».[3]


تمدّن‌های ایران باستان، رم قدیم، یونان و تمدّن هلنیِ معروفِ قرن‌ها پیش از میلاد، تا حدّی از دانش برخوردار بوده‌اند. این دانش بیش از آن که در اختیار آحاد مردم باشد، در اختیار پادشاهان و قدرتمندان و حکّام بوده است و آنها هم بدترین دشمنان پیغمبران محسوب می‌شدند. وقتی پیغمبران دین را بر آنها عرضه می‌کردند ـ فرحوا بما عندهم من العلم ـ دانش آنها مانعی در برابر چشم و گوششان می‌شد و به دعوت پیغمبر اهمیتی نمی‌دادند. می‌گفتند: دانش برای ما کافی است و نیازی به دین شما نداریم. داستان قارون هم از همین مضمون برخوردار است. در بخشهایِ دیگر قرآن هم مضامینی در این خصوص وجود دارد؛ اما همین یک آیه بسیار گویاست.





روشنفکر، کسی است که واقعیتهای موجود در محیط سیاسی کشور، دشمنی‌ها، دولتها و مبارزه را می‌شناسد و بینشی عمومی در مسائل اجتماعی و اساسی جهان و زندگی دارد.



روشنفکر



اساس نظام اسلامی بر این است که علم و ایمان و روشنفکری با هم باشد؛ منتها هر کدام جایگاه مخصوص به خود را دارا باشد. علم ابزار است. علاوه براین، مایه‌ی معرفت و شناخت در یک دایره‌ی محدود است. هر علمی یک بخش از قلمرو زندگی را روشن می‌کند و به انسان و دارنده‌ی خود، شناخت می‌دهد. روشنفکری، شناخت در یک زمینه‌ی دیگر است. منظورم از روشنفکری، معنای رایج در فرهنگ مباحث فرهنگی‌ـ انتلِکتوئل‌ـ نیست. منظورم روشنفکر به تعریف رایج در مباحث سیاسی است؛ یعنی


کسی که جریان‌های زندگی، واقعیتهای موجود در محیط سیاسی کشور، دشمن‌ها، دولتها و مبارزه را می‌شناسد و بینش و دیدی عمومی در مسائل اجتماعی و اساسی جهان و زندگی دارد. این روشنفکری است و اگر در اختیار انسانها باشد، آنها را نسبت به خطرهای عمده‌ای که زندگی‌شان را تهدید می‌کند، آگاه می‌سازد. دانشمندی که روحیه‌ی روشنفکری ندارد، به همان آسانی که ممکن است روزی در خدمت حق قرار گیرد، در خدمت باطل قرار می‌گیرد. در دوران رژیم پهلوی، جماعت متخصّصان کشور در دانشهای مختلف ـ که البته عدّه‌شان زیاد نبود ـ زیر بار زمامدارانی رفتند که دستشان به کلّی از علم و معرفت و فرهنگ تهی بود. آنها به راحتی زیر بار رضاخانِ قلدرِ نادان که از علم و معرفت و فرهنگ، هیچ بهره‌ای نداشت، رفتند و در مقابلش تا کمر خم می‌شدند و تعظیم می‌کردند.





محمدرضا، بی سوادی تربیت شده در محافل اروپایی بود.



بی‌سوادی محمدرضا



محمّدرضا هم در نادانی و بی‌فرهنگی، همتای پدرش بود؛ با این تفاوت که او بی‌سوادی تربیت شده در محافل اروپایی بود و زبانهای انگلیسی و فرانسوی را در کاباره‌ها و فروشگاه‌ها و عشرتکده‌های سوئیس و فرانسه و انگلیس یاد گرفته بود. تنها امتیازی که داشت، همین بود. تربیت اروپایی داشت؛مثل اروپایی‌ها کراوات می‌بست، دست می‌داد، جامش را به سلامتی دیگران خالی می‌کرد و مثل اروپایی‌ها در عشرتکده‌ها حاضر می‌شد و به عیش و عشرت می‌پرداخت. از معرفت و علم بهره‌ای نداشت. آن وقت، استاد با سابقه ادبیات فارسی، هنگامی که همین آدمِ بی‌سواد از مقابل صف اساتید دانشگاه تهران عبور می‌کرد، کفش او را بوسید! اسم او را نمی‌آورم؛ سالها از مرگش گذشته است. این جوجه ادبایی که گاهی در گوشه و کنار پیدا می‌شوند و هر وقت فرصت کنند، به دین و اسلام و نظام جمهوری اسلامی حمله می‌کنند و خود را آزادیخواه و روشنفکر معرفی می‌کنند، بازمانده‌های همان آقا هستند. او افتاد و کفش آن بیچاره‌ی روسیاه را بوسید. عدّه‌ای از جوانها گفتند: استاد! شما با این مقام علمی‌ات افتادی و کفش این بی‌سواد نادان را فقط به این دلیل که شاه است، بوسیدی؟ گفت: هیبت سلطانی مرا گرفت! این ارزش دانشمندی است که روشنفکر نیست و معرفتی را که برای انسان لازم است و روشنفکری به انسان می‌دهد، ندارد. این موضوع به دین ارتباطی ندارد. ممکن است فردی دیندار نباشد؛ حدّ افراد را بشناسد. هیبت سلطانی چیست؟ سلطان کیست؟ سلطان بی‌سوادِ نادان، غلط کرد پایش را در دانشگاه گذاشت. حال که آمد، شما استاد دانشگاه، باید این‌طور مقابلش به خاک بیفتی؟! بسیاری از افراد صاحبِ دانش نفهمیدند کجا باید دانش و نام و آوازه‌ای را که به وسیله‌ی آن به دست آورده‌اند، مصرف کنند. اگر می‌فهمیدند، در آن روزگار با دستگاه ظلم و جور ستمشاهی کار نمی‌کردند.





نظام جمهوری اسلامی؛ مبتنی بر فرهنگ، معرفت، حق و عدالت است.



مبنای جمهوری اسلامی



امروز اگر روشنفکری از آن نسل باقی باشد، باید بر خاک آستان جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی جبهه بساید؛ زیرا که نظامی مبتنی بر فرهنگ، معرفت، دانش و حقّ و عدالت است. این نظام، بر عواطف آحاد بی‌شمار ملت ایران اتّکا دارد. این امر از تظاهرات مردم ایران و عواطف بی‌شائبه‌ی آنان معلوم است. آدم روشنفکر این را می‌فهمد. عدّه‌ای هم فقط اسم روشنفکر برخود داشتند و روشنفکر نبودند؛ چون اشتباه کردند و نظام جمهوری اسلامی را نشناختند. اگر می‌شناختند جبهه بر خاک آستان جمهوری اسلامی می‌ساییدند. به سراغ آن جوان حزب‌اللّهی مؤمن می‌رفتند که شاید معلومات زیادی هم نداشته باشد؛ اما روشنفکر است. امریکا، دنیای استکباری و اقتدار نظام اسلامی را در کشور خودش می‌شناسد. قدر ملت ایران را می‌داند. عزم ملت ایران را رعایت کرده و به آن افتخار می‌کند. با این تعریف، آن جوان حزب‌اللّهیِ جبهه برو که همه چیزش را در راه انقلاب و اسلام داده و عزّت اسلام را حفظ کرده است و قدر این عزّت را می‌داند، روشنفکر است؛ اما آن نویسنده، صاحب قلم، استاد یا شاعر که نمی‌داند امروز جبهه‌بندی دنیا کجاست، روشنفکر نیست. این شخص جبهه‌بندی حقّ و باطلی را که امروز در سخنرانی به آن اشاره کردم، نمی‌شناسد. اشارات متعدّد قرآن به مسئله‌ی حق و باطل بی‌دلیل نیست : «انزل من السّماء ماءً فسالت اودیة بقدرها فاحتمل السیل زبدآ رابیآ و ممّا یوقدون علیه فی النّار ابتغاء حلیة او متاع زبد مثله کذلک یضرب‌الله الحقّ و الباطل فاماالزبد فیذهب جفاءً و امّا ما ینفع الناس و فیمکث فی الارض کذلک یضرب‌الله الامثال».[4]





کسی که جایگاه و ارزش حق و باطل را ندانست، نمی‌فهمد کجا باید قرار بگیرد و چه کار کند.



ارزش حق و باطل



جوانان عزیز! بر این آیات سوره‌ی رعد تأمّل، تدبّر و تفکّر کنید. قرآن جبهه‌بندی حقّ و باطل را این طور مشخص می‌کند. وقتی کسی جایگاه و ارزش حقّ و باطل را ندانست، نمی‌فهمد کجا باید قرار گیرد و چه کار کند. آن جوان حزب‌اللّهی می‌فهمد. او روشنفکر است. آن استاد، دانشمند، روحانی عالی‌مقام، گاهی نمی‌فهمد و روشنفکر هم نیست. پس عنصر دانش، علم، تخصّص علمی و عنصر روشنفکری با معنایی که گفته شد، باید با هم باشند. و عنصر سوم، ایمان است. پیکره‌ای که دست دارد، یعنی علم؛ چشم دارد، یعنی روشنفکری؛ اگر ایمان داشت، مغز و دل هم خواهد داشت. در این صورت کامل می‌شود. اگر مغز و دل نداشته باشد، آن دست و چشم ارزشی ندارد. البته اگر مغز و دل نداشته باشد، برای او چشم و دست هم کارآیی ندارد.





امروز دانشگاه؛ جایگاه علم، ایمان و روشنفکری است.



دانشگاهِ امروز



جامعه اسلامی باید ایمان، علم و روشنفکری را با هم داشته باشد. من بارها گفتم روشنفکری در ایران بیمار، وابسته و بی‌ایمان متولّد شد. دانش جدید را هم می‌خواستند به دانشی بدون ایمان و وابسته تبدیل کنند که چندان موفّق نشدند. عدّه‌ای از دانشمندان و متخصّصین توانستند ایمان خود را حفظ کنند و آن را با علم بیامیزند. امروز دانشگاه‌ها فقط جایگاه علم نیست، بلکه جایگاه ایمان و روشنفکری هم هست. حوزه‌ی علمیّه‌ی ما جایگاه علم، ایمان و روشنفکری با هم است. این دو کفّه ترازو، این دو بال و دو دست، هر کدام خصوصیاتی بیشتر از دیگری دارد که باید مورد استفاده قرار گیرد.




برای ساختن نظام اسلامی، سه عنصر علم، روشنفکری و ایمان، باید با هم و در کنار هم باشند.



جوانان عزیز من؛ دانشجویان، دانش‌آموزان و فرهنگیان عزیز! باید تحصیل علم را با آگاهی و روشن‌بینی و روشنفکری از یک طرف و ایمان از طرف دیگر، هماهنگ کنید. این جریان شروع به حرکت کرده و تا به حال هم برکات زیادی به همراه داشته است. اسلام این سه عنصر را با هم به ما می‌بخشد. برای ساختن نظام اسلامی باید این سه عنصر با هم و در کنار هم باشند. بهترین عامل برای جمع این سه عنصر شما هستید. کشوری که جوانان آن به تحصیل علم بپردازند و با ایمان باشند و روحیه‌ی روشنفکری و روشن‌بینی داشته باشند، امروز در هر وضعی باشد، قطعآ فردایش روشن و تابنده است. خدا را شکر می‌کنیم که نسل جوانِ پاکیزه، طاهر، پاکدامن و بامعرفتی در کشور ما وجود دارد. الحمدلله مازندران مثل همیشه همچنان که از لحاظ طراوت ظاهری در کمال سرسبزی است، از لحاظ طراوت معنوی هم سرسبز است. این جوانان مؤمن، با نشاط و خوش روحیه از سرسبزی معنوی این استان حکایت می‌کنند. باید از کسانی که در این خدمت بزرگ مؤثر بوده‌اند؛ اساتید عزیز دانشگاه، معلّمین عزیز مدارس و دبیرستان‌ها، مسئولان دستگاه‌ها و آموزشگاه‌های فرهنگی و روحانیون محترم که معمولا نقش هدایتگر و معلّم را برای این مجموعه‌ها به عهده دارند، تشکّر کنم. خوشبختانه در این استان تعداد دانشجوها نسبت به دو هزار دانشجوی زمان طاغوت، افزایش چشمگیری داشته است. امروز بیش از هفتاد هزار دانشجو، در بخشهای مختلف این استان مشغول تحصیلند و این بسیار با ارزش است و پیشرفت بزرگی محسوب می‌شود. امیدواریم پیشرفتهای معنوی هم همین‌طور باشد. من معمولا از دیدار با شما عزیزان خسته نمی‌شوم؛ لکن اذان مغرب نزدیک است.
والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته



[1] . بیانات در دیدار دانشگاهیان و فرهنگیان در بابل، 25/7/1374 .
[2] . بخشی از شعر «حلّاج» سروده‌ی محمّدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک).
[3]. غافر: 82 و 83.
[4]. رعد، 17.

. انتهای پیام /*

دیدگاه ها و نظرات

برای ارسال نظرات از فرم پایین صفحه استفاده کنید.
مسئولیت نوشته‌ها بر عهده نویسندگان آنهاست و گذاشتن آنها به معنی تائید نظرات آنها نیست.
فرستنده: *  
پست الکترونیک:
نظر:
 
کد امنیتی:
ارسال

 
 
  • امام
  • دانشگاه
  • روشنای علم
  • فراخوان
  • آثار علمی
  • مطالب سایت
  • چند رسانه ای
  • سایتهای مرتبط